Sunday, September 2, 2012

آب

دارم دنبال یه آدرس می گردم. نوشته بودمش روی یه کاغذ ولی هر چی گشتم کاغذ رو پیدا نکردم. یه چیزایی از آدرس یادمه و به پشتوانه ی همین داده های از هم گسیخته توی ذهنم دارم سعی می کنم که آدرس رو پیدا کنم. کوچه ها تاریکن و تک و توک چراغی که روشنه نورش کافی نیست. دیرم شده. میدونم که اگه دیر برسم یه اتفاق بد می افته. دلشوره داره خفه ام می کنه. نفسم بالا نمیاد. می خوام تندتر راه برم ولی پاهام سنگینی می کنن. ترس همه ی وجودم رو گرفته. دنبال کسی می گردم که شاید بتونه کمکم کنه ولی هیچ کس توی کوچه ها نیست. می ترسم و می دونم که یه اتفاق بد قراره بیافته. اشک توی چشمام جمع شده و تمام تنم می لرزه. از یه دیوار می رم بالا تا شاید از روی تیغه بهتر دور و برم رو ببینم. روی سقف خونه ها می دوم ولی به جایی نمی رسم. از پله های یه خونه می رم پایین. توی حیاط خونه یه آب انبار خشکیده است. با این که می دونم آب انبار خشکیدست از پله هاش می رم پایین. تشنه ام. از پله های آب انبار پرت می شم پایین و بیدار می شم. یه لیوان آب کنار دستمه. می رم توی دستشویی و شیر آب رو باز می کنم. دستامو زیر شیر آب می گیرم و شروع می کنم به آب خوردن. به این فکر می کنم که چند بار تا حالا این خواب رو دیدم؟ شیر آب رو می بندم. وان حموم رو پر از آب می کنم و تا صبح توی آب می خوابم.

Friday, May 11, 2012

Strangers Again

I call and she's not home,
She calls and I'm away.
Missing each other while distances grow;
And before long, we are strangers,
again.

Wednesday, May 9, 2012

Her small world

Two little girls with their family are sitting next to me on the train. They are talking loudly and one is telling the other: "There's always a little sister and a big brother. It's never a little brother and a big sister." The other girl nods. With a triumphant tone she continues: "There's a little sister and then there's a big brother." The other one interrupts her: "No babies?" and in answer, with a firm shake of her head she says: "I said there can never be a little brother." The train stops at the station and they get off. I can still hear her as they walk away and I'm trying to remember the time that my world used to be as small as hers.

Monday, April 23, 2012

مردن

بین صدای هق هق گریه هام و صدای خوردن قطره های بارون روی سقف شیروونی گاهی صدای حرف زدن بقیه رو می شنیدم. خیلی آهسته حرف می زدن ولی صداشون رو می تونستم بشنوم. بدون شنیدن هم می شد حدس زد که راجع به چی دارن حرف می زنن. من خودم گفته بودم که با همه چیز موافقم. گریه کردن نداشت دیگه ولی جلوی اشک هام رو نمی تونستم بگیرم. یاد اون سالی افتادم که موقع جنگ رفته بودیم روستای پدری تا از بمبارون در امان باشیم. توی یه روز، دو بار کشته شدن دو تا گوسفند رو دیدم. به نظر کار سختی نمی اومد واسه قصاب. دلم واسه حیوون بیچاره می سوخت. دست و پا می زد ولی کسی کمکش نمی کرد و حالا من! کسی قرار نبود به من کمک کنه. شاید واسه تنها بودنم بود که گریه می کردم نه واسه ی سرنوشتی که منتظرم بود. برام چایی آوردن. قند باهاش نبود. کسی اینجا نمی دونه که من چایی تلخ می خورم، شاید یادشون رفته قند بیارن یا شاید براشون مهم نیست. شاید دارن به گریه کردنم اعتراض می کنن. مرغ ها قبل از مردن کلی دست و پا می زنن. بیشتر از گوسفندها. چاقو رو کنار استکان چایی جلوم گذاشتن. "دیگه وقتش رسیده. پاشو دخترم." دستش رو گذاشت روی شونم. شاید فکر می کرد که ترسیدم و می خواست به من جرأت بده. وقتی از جام بلند شدم پاهام کرخت شده بودن. تعادلم بهم خورد و پام خورد به استکان. چایی ریخت روی قالی و پاهای من. داغ نبود. خم شدم و چاقو رو برداشتم. پاهام هنوز مور مور می شدن. در خونه رو که باز کردم، صدای بارون و قیل و قال مرغ های توی مرغ دونی با هم قاتی شد. دستش رو گذاشت پشت کمرم و به آرومی به طرف مرغ دونی هدایتم کرد. از زیر سایه بون جلوی در اومدم بیرون و طولی نکشید که سر تا پا خیس شدم. دیگه نمی دونستم کدوم قطره بارونه و کدوم اشک. کرختی همه ی وجودم رو گرفته بود و قدم هام سنگین و سنگین تر می شدن. به دستم نگاه کردم تا مطمئن شم که چاقو هنوز توی دستمه. صدای قیل و قال مرغ ها بلندتر شده بود. صدای دیگه ای نبود. محمد حتما تا حالا چندتاشون رو کشته بود. ازش متنفر نبودم ولی فکر این که یه زمانی دوستش داشتم حالم رو به هم میزد. چطور می تونست با این خونسردی حیوونای بیزبون رو بکشه؟ رسیدم کنار در مرغ دونی. پاهام از کار افتادن. تمام بدنم خشک شده بود. نمی دونم چند وقت جلوی در خشکم زده بود ولی وقتی به خودم اومدم محمد داشت اسمم رو صدا می کرد. نگاهش خالی بود از احساس. صورتش پوشیده بود از قطره های خون و پیرهن و شلوارش قرمز شده بود. "مطمئنی؟ پرسیدم مطمئنی؟ هنوزم دیر نشده. میتونی کنار بکشی. این همه مرغ تو دنیا می میره ..." دلم می خواست با محکم ترین سیلی دنیا ساکتش کنم . دستم رو بلند کردم. وقتی ترس رو تو چشماش دیدم یادم اومد که چاقو هنوز توی دستمه. دستم رو پایین آوردم و از کنارش رد شدم. مرغ دونی تاریک تر از بیرون بود و برای چند لحظه چیزی رو درست نمی دیدم. بوی خون و کاه و گه مرغ. بوی مرگ. یاد داستانی افتادم که چند وقت پیش برام خونده بود کسی:"... آدم ها وقتی می میرن گاهی خودشون رو خراب می کنن ...". چشمام به تاریکی مرغ دونی عادت کرده بودن و حالا داشتم می دیدم که وقتی من توی خونه داشتم گریه می کردم، محمد مشغول چه کاری بوده. نه این که نمی دونستم ولی چنین صحنه ای رو حتی توی کابوس هام هم ندیده بودم. لاشه های مرغ های سر بریده روی هم تل انبار شده بودن و رد سیاه خون همه جا رو پوشونده بود. از ته مرغ دونی صدای یه چند تا مرغ می اومد. هوای سنگین مرغ دونی یه جور حس تسلیم ابدی رو القا می کرد. کسی اینجا به دنبال کمک نبود.همه منتظر بودن که سرنوشتشون ، هر چی که هست، به سراغشون بیاد. اشک همه چیز رو برام محو کرد. چاقو از دستم افتاد. محمد چیزی گفت از پشت سرم. دلم می خواست خفه اش کنم ولی رمقی توی تنم نمونده بود. کاری از من بر نمی اومد همون طور که کاری از مرغ ها بر نیومده بود. چاقو رو از زمین بر داشت و دستم رو گرفت. دستش از خون نیمه خشک شده چسبناک بود. "بیا. خودت رو بیشتر از این اذیت نکن. زیاد طول نمی کشه." روی یه تل از کاه نشوندم و به طرف انتهای مرغ دونی اشاره کرد: "غیر از مرغ تو، دو تا مرغ دیگه مونده. می خوای نشونت بدم که چطوری باید سرش رو ببری ؟" به ته مرغ دونی زل زدم. مرغ ها داشتن دونه می خوردن. شاید می دونستن که این غذای آخرشونه. شاید داشتن سعی می کردن که با مشغول شدن به یه کار روزمره ترسشون رو فراموش کنن. شایدم فکر می کردن که اگه به روی خودشون نیارن، سرنوشتشون عوض می شه. شاید فکر می کنن نوبت اونها امروز نیست یا این که ... . با دو تا مرغ زیر بغلش اومد طرف من. مرغ ها رو گذاشت روی زمین جلوی پام. پخش زمین شدن هر دو شون. پاهای افلیجشون کج و خم شده، انگار که از خمیر درست شده بودن. با این پاهای افلیج چقدر می تونستن دست و پا بزنن؟ چاقو رو از کنارم برداشت، گردن مرغ رو گرفت و از زمین بلندش کرد. مرغ بی صدا به من زل زده بود. سرش رو گذاشت روی کف سنگی و شروع کرد به بریدن سر مرغ. چشمهام رو بستم. مرغ دوم هم مرده بود وقتی دوباره چشم هام رو باز کردم. آروم از جام بلند شدم. نوبت من رسیده بود. راه فراری نبود و من خودم قبول کرده بودم. چاقو رو از زمین برداشتم. روی زمین دراز کشیدم. مرغم به من خیره شده بود. آیا می دونست که به خاطرش دارم این کار رو می کنم؟ مهم نبود. "دواهاش رو بهش می دی من که نباشم؟" محمد با سرش تأیید کرد. تمام بدنم کرخت بود و خون روی صورت محمد قرمزتر و بیشتر می شد.  

** توضیح: این یه خواب عجیبی بود که چند شب پیش دیدم. به طرز غیر معمولی خوابم واقعی به نظر می رسید. سعی کردم یکم از حالت بی سروتهی که معمولا خواب ها دارن درش بیارم ولی شاید یکم فضاش به همین خاطر عوض شد. این خونه و مرغ دونی رو من توی بچگی هام یه جایی دیدم ولی یادم نمیاد کجا!

Saturday, May 14, 2011

5 centimeters per second

Link"5 Centimeters per second" directed and written by Makoto Shinkai is one of my most favorite animated movies. Great art and animation, superb direction and touching story. I got to know about this movie through the song that is used as the ending theme of the movie. The lyrics of "One more time, One more chance" are really realistic yet romantic and accompanied by the animation and the story of the movie they really hit the right spot. For some reason after a few years of not watching the movie or listening to the song, I found myself humming the song today. Many call this song depressing but for me it's calming above anything else and that's because of the last few seconds of the movie. I really like the smile on the main character's face there!

If you haven't watched the movie this video will spoil the ending for you:

Friday, February 4, 2011

فاصله

توی ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده بودم. هوا سرد بود و دیواره های شیشه ای اتاقک ایستگاه یخ زده بودن و چیزی از پشتشون پیدا نبود. با دستم یه دایره ی کوچیک از یخ رو پاک کردم که بیرون رو ببینم. انگشتهام از سرما کرخت شده بودن. از توی دایره، دو نفر رو دیدم که داشتن به سمت ایستگاه میومدن. صدای خنده ی یکیشون رو با وجود فاصله ی زیادمون خیلی واضح می شنیدم. چقدر صدای خنده اش آشنا بود. شبیه صدای خنده ای که مدت ها بود نشنیده بودم. فکر کردم که ممکنه این خودش باشه که داره میاد طرف ایستگاه. شیشه ی ایستگاه از بیرون یخ زده بود و هیچ چیزی واضح دیده نمی شد. توی این سرما همه اونقدر لباس و شال دور خودشون می پیچند که دیگه تشخیص دادن آدم ها سخت میشه. فکر کردم شاید از روی راه رفتنش بتونم حدس بزنم که خودشه یا نه ولی یادم نیومد که چطوری راه می رفت همیشه.
کی اینقدر از هم فاصله گرفتیم؟ دیگه درست یادم نمیاد. قبل از این که بتونم به خودم بیام فاصله ی بینمون اونقدر زیاد شده بود که فکر کردم اگر توی خیابون ببینمش می تونم خیلی رسمی بهش بگم "شما" و اون هم به نظرش کاملا عادی باشه این قضیه. خوب که فکر می کنم تا همین چند سال پیش روزی نبود که با هم حرف نزنیم و شاید واسه اولین بار بود که می تونستم با یه غریبه تا اون حد راحت باشم، خودم باشم. تمام اون روزها خوب خاطرم هست. تمام خنده ها و حتی دعوامون رو هم خوب یادمه. فقط زمان این وسط گم شده. یادم نیست که از کی دیگه همدیگرو ندیدیم. از کی فقط واسه تولدمون و سال نو با هم تماس می گرفتیم؟ از کی دیگه حتی واسه سال نو فقط واسه هم پیغام می گذاریم و واسه تولدمون به هم زنگ می زنیم؟ از کی دیگه فاصله مون اونقدر عادی شده که دیگه دلم براش تنگ نمی شه؟
اتوبوس رسید جلوی ایستگاه. اون دو نفر هنوز داشتن توی برف سلانه میومدن طرف ایستگاه. سوار شدم. شیشه های کثیف اتوبوس اجازه ی دیدن بیرون رو نمیدادن. به ساعت گوشیم نگاه کردم. تاریخ روز سوم ماه رو نشون می داد و من تازه یادم اومد که یکم روز تولدش بوده و من فراموشش کردم و برام عجیب نیست اگه واسه تولدم یادم نباشه که منتظر تماسش باشم . گوشی رو توی جیبم می گذارم و به این فکر می کنم که واسه شام چی درست کنم.

Thursday, December 30, 2010

New Year

Sometimes, the moment the new year starts feels more like an ending. An ending to a year that has gone by. Other times, the moment the year ends feels like a beginning. The beginning of a new year that has just begun.

I wonder how this new year's eve would feel to me. An ending or a beginning?

Happy 2011!

Tuesday, December 21, 2010

ذهن خالی

روی زمین، روی دو زانویم نشسته ام. خرده شیشه های آیینه ی شکسته را از زمین بر می دارم و روی روزنامه ای که توی دست چپم گرفته ام می گذارم. قاب خالی آیینه هنوز سالم است. همیشه رنگش را دوست داشته ام. زرشکی با رگه های تیره و روشن. به یاد مادرم افتادم. همیشه می گفت شکستن آیینه شگون ندارد. تیتر یکی از اخبار روزنامه در مورد جنگ عراق است. ناخودآگاه یاد روزی می افتم که یکی از بیمارستان های شهرمان را بمباران کردند. همیشه موقع رفتن به کودکستان سرویسمان از جلوی یک مغازه ی بزرگ لاستیک فروشی رد می شد که درش سر تا سر شیشه ای بود. نزدیک بود به بیمارستان. روی در شیشه ای یک پوستر بزرگ از لوگوی لاستیک میشلین بود. دوستش داشتم و هر روز از پنجره ماشین نگاهش می کردم. بعد از بمباران، کرکره ی مشبک فلزی مغازه هیچ وقت بالا نرفت. از پشت کرکره در شیشه ای شکسته ی مغازه پیدا بود. یادم هست که هر روز به این فکر می کردم که شاید صاحب مغازه توی بمباران زخمی شده باشد و بلافاصله برایش دعا می کردم که زود خوب شود. بعد از چند ماه دیگر از پنجره ماشین نگاهش نمی کردم اما هر وقت نزدیکش می رسیدیم یک فاتحه می خواندم. همان طور که مادرم به من یاد داده بود که هر وقت از کنار قبرستان قدیم با ماشین می گذریم یک فاتحه برای رفتگان بی بانی بخوانم. قطعه ای از شیشه در دستم فرو می رود. خون روی زمین می ریزد. دردی حس نمی کنم. اما زخم به نظر عمیق می آید. زانوهایم خواب رفته اند و نمی توانم از جایم تکان بخورم. روزنامه را روی زمین می گذارم تا دستم را به جایی بگیرم و بلند شوم. چیزی نیست که به آن تکیه کنم. تمام وسایلم را توی جعبه ها گذاشته ام. با زحمت خودم را به عقب می اندازم و روی زمین دراز می کشم. خرده های شیشه اطرافم برق می زنند. یادم نمی آید که به چه چیزی داشتم فکر می کردم. به دستم خیره می شوم. حالا خون روی کفپوش اتاق ردی درست کرده که به سمت دیوار در حرکت است. به سقف خیره می شوم. پاهایم هنوز بی حسند. کرختی کم کم تمام وجودم را فرا می گیرد. حس لحظه های واپسین بیداری . لحظه هایی که ذهن خالیست یا شاید آنقدر خسته که دیگر نمی تواند به چیزی بیاندیشد. سکوت تمام خانه را گرفته و من ذهنم خالیست. سفیدی سقف بیکران است و من در این بیکران غرق می شوم.

Tuesday, November 30, 2010

To You

You're dead and nothing can bring you back. And I wonder, as always, if it's over. As I pass by the graves with broken stones covered with moss and rust in the cracks and the remainder of a squirrel's body that worms are busy consuming, while I hear the sound of pigeons flying towards a new food source, an old lady with a bag of bread crumbs, I can see a new side of a life that has ceased to be what it was before and I hope you can see it too.

Saturday, November 27, 2010

Stupid/Smart

After dealing with stupid people at work all day, I like it when my cat tries to outsmart me while we play hide and seek when I get home.

Friday, October 29, 2010

RED

I've got the answer sheet in front of me. Boxes are there for me to fill in.Those border lines are not to be crossed. And all I've been thinking of is how much I want to splash the sheet with red.

Thursday, October 21, 2010

You

This is a collage of some quotes I've taken from some Japanese poems and manga mixed with my own words. Non of the sources had anything to do with the context of this post:


Sometimes I stop by to look at the mirror.

It's always you and me looking at each other.

I look at you and we start laughing,

the world shakes;

Thunders, volcanoes and us.


Then, you start crying :

- "Now, who's the monster?"

You or me?

- "Is it the mirror trying to break us apart?"

'White ghosts, silver strings and me singing;

Red flashes, metal bars and a blank.'

It's morning and you're gone.

The white bandage around my hand has gone pink

And I don't remember what the judge said!

Was it me or you or ...

Tuesday, October 19, 2010

خواب و کلاغ

خواب های عجیبی می بینم. شاید به کابوس پهلو بزنند بیشترشان. اما هراسی در دلم نمی افکنند. نه مانند آن کابوس هایی که از خواب با هراس بیدارم می کنند. جنسشان با کابوس یکی نیست اما محتواشان چرا. مثلا اگر بخواهم تعریفشان کنم ، هولناک به گوش می رسند. کسی مرا تعقیب می کند، مرا با چاقو از پشت می زند. چاقو تیز نیست اما ضربه اش دردناک است و مرا به زمین می اندازد. نگرانم و می دانم که می خواهد مرا بکشد. آیا چاقو به اندازه ی کافی تیز است تا گلویم را به راحتی ببرد؟ ... این ها همه در هر کابوسی موجب هراس می شوند، برای من. اما این شب ها خواب هایم مرا نمی ترسانند. این شب ها همیشه در خواب هایم کلاغی دارد قار قار می کند یا بر بندی نشسته و به من ذل زده است. من کلاغ ها را دوست دارم. من را به یاد پر آرامش ترین لحظه های زندگی ام می اندازند. وقتی که هوای پاییزی خنک، از باران روز قبل پاک وتمیز است و آدم ها هر کدام پی کاری توی ساختمان ها چپیده اند. خیابان خلوت است و جز صدای کلاغ ها و خش خش درخت ها چیزی به گوش نمی رسد. من کلاغ ها را دوست دارم و حتی در ناخودآگاه حضورشان به من آرامش می دهد.

Friday, March 20, 2009

Friday, February 27, 2009

افسانه ی سه برادر

شاید هنوز انیمیشن " افسانه ی سه برادر" رو یادتون باشه. تلویزیون ایران سالها قبل مجموعه ی عروسکی این داستان رو به کارگردانی " کیهاچیرو کاواموتو " از شبکه ی یک سیما پخش کرد. مجموعه ای که من به شدت دوستش داشتم. چند سال بعد ، مجموعه ی کارتونی این افسانه هم از تلویزیون پخش شد. هرچند داستان مجموعه تغییری نکرده بود و همچنان جذاب بود، نسخه ی کارتونی این مجموعه به کارگردانی "سِیجی اوکودا" بر اساس منگای (کتاب مصور) "میتسوترو یوکویاما" ، به اندازه ی نسخه ی عروسکی دلنشین به نظر نمی رسید.
چند وقت پیش وقتی با یک سایت دایرة المعارف انیمیشن های ژاپنی آشنا شدم، سعی کردم چند تا از انیمیشن های دوره ی بچگیم رو پیدا کنم و یکی از اونها، " افسانه ی سه برادر " بود. مشکل اصلی اینجا بود که من اسم واقعی و اریجینال این مجموعه رو نمی دونستم. خلاصه ی مطلب این که بعد از کلی جستجو از طریق ژانر، تونستم پیداش کنم. وقتی اسم انگلیسی مجموعه رو دیدم، افسانه ی سه قلمرو پادشاهی، تازه متوجه شدم که کارتون مورد علاقه ی دوران بچگیم از روی یکی از معروف ترین و قدیمی ترین کتاب های چین ساخته شده.
مدت مدیدی بود که قصد داشتم یک یا چند تا از آثار کلاسیک ادبیات شرق دور رو بخونم و حالا به نظر فرصت خوبی میومد. کتاب رو در دو جلد با قیمت خیلی خوب پیدا کردم و خریدمش. وقتی کتاب ها به دستم رسید، کمی شکه شدم. هر جلد از کتاب ها حدود 800 صفحه است. جلد اول رو شروع کردم و تازه 40 صفحه ی اولش رو خوندم. کتاب جالبی به نظر می رسه و امیدوارم که بتونم به راحتی تمومش کنم.

**با تشکر از مریم که لینک مربوط به مجموعه ی عروسکی "افسانه ی سه برادر" رو برام فرستاد.

Saturday, January 24, 2009

فضا

گاهی پیش میاد که توی اتاق ، با بقیه داری حرف می زنی. همه چیز عادیه و نرمال. همه چیز اونجوریه که همه می پسندن. ولی آخه وقتی یه چیزی رو همه می پسندن معنیش چیه؟ آدم ها با هم خیلی متفاوتند ، پس اگر بخوایم شرایط رو طوری برقرار کنیم که همه ( یا اکثریت) راضی باشند و به نظر همه نرمال بیاد، بدون این که توجهی به منبع تعریف این نرمال داشته باشیم، باید قاعدتا خودمون رو خیلی محدود کرده باشیم. تمام اونچه که تو رو از بقیه متمایز می کنه باید نادیده گرفته بشه و یه موقع میبینی که اونقدر این حلقه ی تعادل/ نرمال سازی تنگ شده که احساس خفگی می کنی. طبق عادت نرمال، عذرخواهی می کنی و راه می افتی به طرف بالکن. الان فقط به یه حجم زیاد از اکسیژن نیاز داری. وقتی به طرف بالکن می پیچی، قدم هات رو تند تر می کنی و در بالکن رو با حرارت باز می کنی.
وقتی به سمت بالکن می رفتی، انتظار داشتی ، یا بهتر بگم دوست داشتی ، با چی روبرو بشی؟
1. یه بالکن طبقه ی سوم که رو به خیابونه. خیابونی که اونقدر شلوغه که تو به راحتی توی تصویرش گم می شی؟
2. بالکنی که رو به محوطه ی باز پشت ساختمونه. محوطه ی خلوتی که به تو اطمینان میده که اینجا هیچ کسی تو رو نمی بینه پس بدون هیچ نگرانی می تونی خودت باشی.
3. بالکنی که رو به یه ساختمون دیگه ست و تو می تونی از پنجره ی روبروت یه زندگی دیگه رو ببینی و حتی برای یه مدت کوتاه ، همه چیز رو فراموش کنی.
یا شاید هم دنبال بالکنی می گردی که ازش بپری پایین...
دنبال هر کدوم از این بالکن ها که باشی، تا در رو باز نکنی و وارد بالکن نشی، هیچ اتفاقی نمی افته ولی دیر یا زود هوای تازه و خنک ، تب پیشونیت رو می خوابونه. صدا ها همه ملایم تر به نظر میان و تو آماده میشی که به سالن برگردی. دیر یا زود. معلوم نیست که دوباره چقدر توی جمع دوام بیاری ولی این بار راه بالکن رو خوب بلدی و می دونی چه جور بالکنی پشت دره. این بار با آرامش بیشتری در بالکن رو باز می کنی و شاید حتی کسی رو هم به همراهی کردنت دعوت کنی و شاید به دنبال یه بالکن جدید از خونه بزنی بیرون.

پ.ن :وقتی این مطلب رو برای توگفتم، خندیدی و گفتی : "من اگه باشم ، میگم گور بابای همه ی آدم های توی مهمونی، هر کاری که دلم می خواد می کنم! اگر کسی خوشش نمیاد می تونه بره توی بالکن یا بره بیرون."

Monday, January 19, 2009

Slumdog Millionaire: 9/10

I watched "Golden Globe Awards" on TV and I say it here that it wasn't quite as I expected. I watched as they gave the awards to most people I wouldn't think would win. Well, tough luck I guess!

There were nominees I already knew would win. Everybody knows that a holocaust related movie will always be the winner in one or more categories and so was the movie "The Reader ". But to imagine that a movie like "Curious Case of Benjamin Button" did not win any awards while being nominated in 5 categories, was quite depressing. "Slumdog Millionaire" won the "Best movie", "Best Director" , "Best Screenplay" and "Best Original Score". I hadn't watched this movie yet and was so surprised to see my favorite people sitting on their seats applauding "Slumdog Millionaire" cast and crew all the time.
I watched "Slumdog Millionaire" with great expectations and I should say that it did not disappoint. This movie has an interesting plot and the score is really amazingly composed. The directing is also good but I still think that "Fincher" did a better job with "Curious Case of Benjamin Button". At any rate I enjoyed watching this movie and hope that you get the chance to watch it as well.

P.S: I'm listening to the score of the movie now. It's really amazing.

Thursday, January 8, 2009

Reactable

ممکنه که قبلا راجع به این ساز خونده باشین یا حتی دیده باشینش ولی من تازه اجرای موسیقی رو با این دستگاه دیدم وهنوز - به قول دوستان- توی کفم. این پایین دو تا از ویدیوهایی که طرز کار این ساز رو نشون میده گذاشتم (اگر نتونستید ویدیوها رو ببینید ، بگید تا به آدرس ایمیلتون براتون پستشون کنم). واسه ی خوندن در مورد این ساز می تونید به سایت سازنده ی دستگاه سر بزنید.





Wednesday, January 7, 2009

A -----> B & B -----> C , so ...

سوار مترو شدم و دارم میرم سر کار. ساعت شلوغیه و من با یه عالمه آدم دیگه توی کوپه چپیدیم. دستم رو دور میله ی وسط حلقه کردم و با دست دیگم کتابم رو نگه داشتم . کتاب رو تازه خریدم. "خدا بزرگ نیست:چطور دین همه چیز را مسموم می کند" عنوان کتابه و همون طور که از عنوانش معلومه در مورد تأثیرات منفی مذاهب مختلف بر روی جوامع بشری بحث می کنه. از نحوه ی بحث نویسنده اصلا خوشم نمیاد ولی بعضی مطالب کتاب از لحاظ تاریخی و جامعه شناسی برام خیلی جالبن.
صدای گوینده ایستگاهی رو که باید پیاده شم اعلام میکنه. به زور خودم رو می رسونم جلوی در قطار. نفر کنار دستیم ایرانیه. یه خانم محجبه با یه آقایی که قیافه اش به نظرم آشنا میاد. گویا خانم عنوان کتاب من رو دیده و داره چپ چپ منو نگاه می کنه. سعی می کنم به روی خودم نیارم و تا در قطار بازمیشه می پرم بیرون.
توی اتوبوس ، رسیدم به فصل مربوط به دین اسلام و رابطه اش با بقیه ی ادیان. چیز تازه یی توی این فصل پیدا نمی کنم ، حتی به این فکر می کنم که می تونم به مطالب این فصل یه چیزای دیگه یی هم اضافه کنم. اتوبوس جلوی مغازه وامی ایسته و در حالی که دارم به این فکر می کنم که چقدر خوبه که از این همه قیل و قال بی خود سر مسائل مذهبی دورم، کتاب رو می گذارم توی کیفم.
از در مغازه میرم تو. همکار اُردنی من با عصبانیت داره با یه مشتری بحث می کنه. از کلاهی که مشتری پوشیده معلومه که یهودیه. بدون این که بپرسم ، میدونم که سر جریان غزه دعواشون شده...

Friday, January 2, 2009

فصل فیلم

من این موقع از سال رو به دلایل خیلی زیادی دوست دارم. حال و هوای شب یلدا، برف، جشن سال نو میلادی و خیلی چیزای دیگه! ولی یکی از مهم ترین چیزایی که باعث میشه همیشه چشم به راه این موقع از سال باشم، اکران شدن فیلم های خیلی خوبه. این فصل همه ی کمپانی های معروف فیلم سازی برگ های برنده شون - یا به نوعی فیلم های قابل عرض در جشنواره های مختلف فیلم- رو اکران می کنن. جوایز"گولدن گلوب" و بعدش هم "اسکار" و به دنبالشون خیلی از جشنواره های معتبر فیلم در سراسر دنیا ، فیلم های منتخب آمریکاییشون رو از بین همین فیلم های پاییزی /زمستانی نامزد می کنن.
امسال هم از اواخر نوامبر تا چند روز قبل از کریسمس و بخصوص روز کریسمس، فیلم های داغ سال اکران شدن. من هم که از چند ماه قبل منتظر اکران این فیلم ها بودم ، از کوچک ترین فرصتی برای رفتن به سینما استفاده کردم و خواهم کرد (البته دارم سعی میکنم به حساب بانکیم توجهی نشون ندم)
تا الان چند تا از فیلم هایی رو که توی لیستم داشتم دیدم :

The Curious Case of Benjamin Button (My Rating: 9/10)
Doubt (My Rating: 8/10)
Burn After Reading (My Rating: 9/10)
In Bruges (My Rating: 8/10)
WALL·E (My Rating: 9/10)

هنوز فیلم هایی هستن که یا به زودی اکران می شن یا اکران شدن و من هنوز فرصت دیدینشون رو پیدا نکردم ولی حتما می بینمشون:
Frost/Nixon
Revolutionary Road

Slumdog Millionaire
Milk
Changeling
Gran Torino
Maria Larssons eviga ögonblick
و چند تا فیلم دیگه که احتمالا صبر میکنم تا دی وی دیشون به دستم برسه. بعد از این که چند تا دیگه از این فیلم ها رو دیدم به احتمال زیاد، 2-3 تا شون رو مفصل تر معرفی می کنم. اگر شما هم یکی یا چند تا از این فیلم ها رو دیدین دوست دارم نظرتون رو بدونم.