Thursday, December 18, 2008

خواب

لبه ی پشت بامی نشسته ام. خیابان زیر پایم هنوز آسفالت نشده و خاکی است. می دانم که می توانم پرواز کنم. کافی است کمی قدم هایم را تند کنم و در فاصله ی بین تند راه رفتن و دویدن ، کمی به پاشنه های پایم فشار بیاورم. قالیچه ای را که تازه بافته ام از لبه ی دیوار آویزان کرده اند تا خشک شود. انگار که بعد از بافتن ، مریم رویش نقاشی کشیده بود و هنوز رنگ خیس بود. قدم هایم را تند کردم و از پنجره پریدم توی خانه. هیچ کس خانه نیست و حس تنهایی بدی دارم. قرار است مهمان ها برسند و من نمی دانم تنهایی چه کاری از من بر می آید. صدای گریه ی یک بچه می آید. مهمان ها دارند از راه می رسند. دارم چایی به مردم تعارف می کنم و هیچ کسی به من نگاه نمی کند. همه سیاه پوشیده اند. کسی در می زند و قبل از این که در را باز کنم از خواب بیدار می شوم. اشک در چشم هایم حلقه زده و تنها چیزی که به ذهنم می رسد این قطعه از شعر سهراب است که این اواخر زیاد گوشه و کنار هر کاغذی می نویسمش ، وقت هایی که بیکارم:

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است.

Tuesday, December 16, 2008

دزدیدن یا ندزدیدن، مسئله این است

چند وقت پیش کتاب "هیچ کس بیش از تو متعلق به اینجا نیست" اثر "میراندا جولای" رو خوندم. کتاب واقعا محشره. مجموعه ای از داستان های کوتاهی که نویسنده در طی سالیان نوشته. اونقدر کتاب رو دوست داشتم که تصمیم گرفتم ترجمه اش کنم و حتی شاید یه زیر شاخه براش توی وبلاگ درست کنم. به اولین چیزی که فکر کردم این بود که از اونجایی که من واقعا از کتاب لذت بردم و دلم می خواد که تمامی حقوق نویسنده رو به خاطر اثر زیباش حفظ کنم، بهتره که از نویسنده اجازه بگیرم. اولین کاری که کردم این بود که به ناشر کتاب یه ایمیل زدم و پرسیدم که از کجا می تونم در مورد مسایل مربوط به حق چاپ بپرسم. برام یه آدرس پستی فرستادن تا نامه ام رو به همراه سوالم براشون بفرستم. بله ، حق چاپ اثر خانم جولای به کلی به ناشر تعلق داره و من باید برای ترجمه و انتشار هر داستان از مجموعه ، بهایی بپردازم. برای اطلاعات دقیق تر و ... میتونم باهاشون تماس بگیرم.
حالا من اینجا نشستم، ترجمه ی نیمی از یکی از داستان ها جلوی منه و وبلاگ فارسی من رو کسی غیر از دوستانم نمی خونه. در مورد وضعیت مالیم هم ترجیح میدم چیزی نگم و با وجود این که مدتی بیش از 3 سال توی کشوری زندگی کردم که تمامی حقوق انتشار به سختی رعایت میشه، هنوز اصلیتم رو فراموش نکردم و هنوز
میدونم که سی دی فوتوشاپ رو فقط یه آدم نادون به قیمت اصلیش میخره! پس به یاد شعر مولانا جلال الدین بلخی، به روزگار اصل خویش برمیگردم و ادامه ی ترجمه رو شروع میکنم. به زودی ، وقتی ناصر ترجمه رو بازخوانی کرد و زحمت ویراستاری رو کشید، مطلب رو همین جا میتونید بخونید.

Thursday, November 27, 2008

برادران کارامازوف

چند هفته ای هست که این کتاب رو تموم کردم و بعد از اون دو تا کتاب دیگه هم خوندم ولی همچنان این کتاب ذهنمو به خودش مشغول کرده. به نظر من کتاب واقعا جزء بهترین های داستایوسکی و شاید ادبیات کلاسیک روسیه است. جا داره که بگم دیوید مک داف هم ترجمه ی بی نقصی از کار ارايه کرده. داستایوسکی در این اثر بیشتر از هر اثر دیگه اش از کتاب ها و فرهنگ های مختلف نقل قول کرده و مک داف در نهایت دقت و ظرافت همه ی این موارد رو با ریشه یابی دقیق و توضیحات موشکافانه به کتاب ضمیمه کرده که نه تنها به فهمیدن کتاب کمک زیادی می کنه که حتی به نوبه ی خودش و جدای از متن کتاب خوندنشون خالی از لطف نبود.
وقتی چند وقت پیش در مورد مکتب اگزیستانسیالیسم و پیشروهای این مکتب خوندم، داستایوسکی به عنوان یکی از اونها معرفی شده بود و دو فصل از کتاب برادران کارامازوف به عنوان نمونه ای از تفکرات داستایوسکی در این رابطه آورده شده بود. یکی از اونها فصلیه به نام "مفتش بزرگ" که به نظر من جزء بهترین فصل های کتابه. یکی از شاخصه های این کتاب اینه که داستایوسکی بدون این که از حیطه ی رمان خارج بشه و لحن موعظه وارانه به خودش بگیره بارها و بارها مسایل فلسفی و روانشناختی رو بررسی و تحلیل می کنه . یکی از عناصری که به این امر کمک زیادی کرده حضورهمیشه ملموس راوی داستانه. شخصیتی که به تدریج و در طی داستان به عنصری قابل توجه تبدیل میشه؛ معمولا در اکثر کتاب هایی که من خوندم، راوی داستان اگر یکی از شخصیت های اصلی داستان نباشه، معمولا فقط در حد یک صدای گویا باقی می مونه ولی راوی داستان داستایوسکی با وجود این که تنها یک ناظر بر داستان جاریه، به تدریج و با جهت گیری هایی که در مورد شخصیت های داستان ارائه میده، دارای هویتی مستقل و قابل تحلیل میشه که به نوعی و در برخی مواقع داستایوسکی با ظرافت وصف ناپذیری حتی نظر خواننده رو به سمتش جلب میکنه.
دلم می خواد خیلی بیشتر راجع به این کتاب بنویسم. فصل به فصل این کتاب پر از مطالب قابل بررسی و تعمقه ولی فکر کنم گفتن یا نوشتن راجع به این ظرافت ها و مطالب ، حق مطلب رو ادا نمی کنه. بهتر اونه که اگر تا حالا فرصت خوندن این کتاب رو پیدا نکردین، در اسرع وقت بخونیدش. مطمئنم ازش لذت خواهید برد.

Monday, June 9, 2008

Sweeney Todd

من زیاد طرفدار فیلم های موزیکال نیستم ولی چند روز پیش بعد از مدت ها یه موزیکال خوب دیدم. سویینی تاد، آرایشگر اهریمنی خیابان فلیت. کارگردان فیلم تیم برتون و بازیگرهای اصلیش هلنا کارتر و جانی دپ هستن. فیلم بر اساس یک موزیکال قدیمی برادوی ساخته شده ولی کاملا فضای فیلم مثل فیلم های اریجینال برتون می مونه. سبک و سیاق تاریک ولی فانتزی فیلم های برتون با هنرپیشه هایی که گریم صورتشون تو رو به یاد ارواح می اندازه. صورت های رنگ پریده، چشم های گود افتاده و غم آلود و جانی دپ، پایه ثابت فیلم های برتون.
داستان فیلم در مورد یک آرایشگر ماهره که زن خیلی زیبایی داره. قاضی شهر از زن آرایشگر خوشش میاد و آرایشگر رو به خاطر یک جرم ناکرده محکوم به تبعید می کنه. حالا بعد از 15 سال ، آرایشگر برگشته و وقتی از خانم لاوت (همسایه و شیرینی پز سابقشون) می شنوه که زنش خودکشی کرده و دخترش توی خونه ی قاضی حبس شده، تصمیم می گیره که انتقام بگیره. آرایشگر با کمک خانم لاوت آرایشگاهش رو باز می کنه و منتظر فرصت مناسب میشه تا انتقامش رو از قاضی بگیره ولی حس انتقام جویی، تاد رو تبدیل به قاتلی بی رحم می کنه که تمام مشتری هاش رو به قتل می رسونه...

فیلم جوایز زیادی برده و اسکار بهترین بازیگر مرد رو هم نصیب جانی دپ کرده که به نظر من واقعا یکی از بهترین بازیهاش رو ارایه داده. اگه تونستین حتما ببینیدش.

Sunday, May 18, 2008

معرفی کتاب: اِستنلی پارک

من این کتاب رو توی لیست کتاب های پرفروش کانادا پیدا کردم. همیشه دلم می خواست که با ادبیات روز کانادا بیشتر آشنا بشم و وقتی نقد های مربوط به این کتاب رو خوندم به نظرم جالب اومد. کتاب رو تازه تموم کردم و واقعا از خوندنش لذت بردم. اول که کتاب رو شروع کردم یه جور حس دوگانه ای نسبت بهش داشتم. شاید به این خاطر که بار اول بود که یک کتاب ادبی رو به زبان انگلیسی می خوندم ولی بعد از خوندن یک فصل حسابی ازش خوشم اومد. به هر حال امیدوارم این کتاب توی ایران هم ترجمه بشه و شما هم فرصت خوندنش رو پیدا کنید یا این که اگر دوست داشتین به زبان انگلیسی بخونینش. نثر توصیفی کتاب واقعا دوست داشتنی و دقیقه و یک جور ظرافت خاص توی پردازش حال و هوای داستان وجود داره که من رو خیلی به خودش جذب کرد. گاهی اوقات اونقدر یک مکان یا یک غذا به خوبی تصویر شده بود که من حس می کردم که می تونم دمای محیط یا طعم غذا رو حس کنم و تمام اینها به قدری با ظرافت انجام شده که به هیچ عنوان نمیشه ردی از توصیف مستقیم توشون پیدا کرد. انگار که نویسنده ذهن رو به یه مسیر هدایت می کنه و بعدش رهات می کنه تا خودت به کشف و مکاشفه بپردازی. این سبک من رو تا حدودی به یاد سبک نوشتاری پروست در کتاب "در جستجوی زمان از دست رفته" می اندازه. همه ی اینها به کنار، داستان کتاب هم خیلی جذابه.

داستان در مورد یک آشپز به نام "جرمی" که توی ونکوور زندگی می کنه و رستورانی به نام "پنجه ی میمون" داره که به خاطر غذاهای محلی معروفه ولی از لحاظ مالی وضعیت شکننده ای داره. پدرِ "جرمی" یک انسان شناس و جامعه شناسه که برای درک بهتر شرایط بی خانمان ها، تصمیم میگیره که توی "استنلی پارک" در کنار بی خانمان ها و مثل اونها زندگی کنه. "استنلی پارک" ، پارک جنگلی ای که نه تنها پناهگاه بی خانمان ها و منبعی برای پرنده های محلی ای یه که "جرمی" توی رستورانش استفاده می کنه، بلکه محل وقوع یک قتل مرموزه که سال ها قبل اتفاق افتاده و هنوز کسی قاتل رو پیدا نکرده. حادثه ای که با وجودی که سالیان قبل اتفاق افتاده، هنوز هم نقش مؤثری در زندگی افراد ساکن پارک و روابطشون بازی می کنه...

Sunday, April 13, 2008

Our Shadows

Our shadows created by the street lights,
Slowly move toward the house.
My heart can't do anything now but hurt

I wonder if tomorrow holds anything nice for us!

I can't wipe away your tears well enough;
Sometimes everything seems to breakdown and you don't know what to say.
Only one shadow leaves the house

The last train of the night was delayed because of an accident
Pushed around by the crowds, I was staring blankly at my watch

I wonder if anything would change tomorrow

I can't see anything outside the dirty train window
I want to call you and thank you for creating me
But I wonder if you've gone to sleep alreay.

I leave and to the one living in the distant city I shout : Happy Birthday!

عذرِ ناموجه

غیبت کبری که می گن ، پس اینه! آقایون و خانوم های عزیزی که به وبلاگ من سر زدید و منتظر تغییرات بودید، من از شما عذر می خوام. هیچ بهانه ای واسه ی این غیبت طولانی ندارم. تا یک ماه بعد از پست قبلی، من کامپیوتر نداشتم ولی بعدش که می تونستم حداقل 5 دقیقه وقت بگذارم و بگم که حالم در هم و برهمه و سرم شلوغه و فارسی نویس ندارم و پروژه هام زیادن و ...
بگذریم از این حرفها، سال نو رو به کهنه شدن همگی مبارک. امیدوارم که سال خوبی باشه این سال واسه ی همگی.
نه که فکر کنین این مدت هیچ فعالیت ادبی ، هنری نداشتم ها! فقط جهت فعالیت هام یه کم متفاوت از همیشه بود. به هر خال من همچنان سر حرفم در مورد تغییرات هستم ولی فکر نکنم بتونم هر هفته مطلب بنویسم. ولی از اونجا که کاچی به از هیچ چیزه، من به پست کردن ادامه میدم.

باز هم از همگی عذر می خوام و ممنونم که به وبلاگم سر زدید.